سخني از مترجم كتاب كسوف : احسان نصرتي
28 آبان 1388
1900 بازدید

همه چیز از یک روز گرم اردیبهشت آغاز شد . چهار راه پارک وی تهران مکانی بود که شلخته و بی رمق به سمت اش میرفتم. یکی از همون قرار های احمقانه همیشگی بود . آخه چرا مجبور بودم واسه شنیدن حرف های صد من یه غاز این همه به خودم زحمت بدم ؟ چرا من سعی داشتم ندیده و نشناخته به آدمی که اصلا ندیده بودم ، اعتماد میکردم .
آفتاب به وسط آسمون رسیده بود و هوا گرم و کثیف بود . من کنار خیابون منتظر بودم و توی دلم به طرفم که حالا نیم ساعت دیر کرده بود فکر میکردم و به خودم بد و بیرا میگفتم . مگه این طرف چی داشت که من باید نیم ساعت زیر آفتاب به خاطرش صبر میکردم ؟
دیگه حوصله نداشتم وقتمو به خاطر یه آدم بی ارزش طلف کنم . حتی اگر هم میاومد ازم میپرسید ماشینت کجاست؟... بابات چقدر پول داره؟... مارک ساعتت چیه ؟ و از این مزخرفات . توی همین افکار درگیر بودم و داشتم برای برگشت به خونه برنامه ریزی میکردم که... بزرگترین معجزه زندگی من رخ داد و من به چشم خودم دیدم که دل و جونم رو به یک پلک به هم زدن باختم .
با یک اشعه نور خورشید ، فرشته ای با بال های سفید به سمت ام میآمد . بال هاش اونقدر بزرگ بود که نیمی از خیابون رو پوشونده بود . نمیتونستم از چشمان اش که میدرخشید ، لحظه ای چشم بر دارم . من فلج شده بودم . همه چیز و همه کس کند شده بود و دنیا دور سرم میچرخید . من همیشه عشق و عاشقی رو کاری بیهوده و جلف میدونستم . اما حالا خودم با سرعت نور در عشقی در نگاه اول فرو میرفتم . سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم . مغز دستور داد لبخند بزن و اینقدر خیره نگاه نکن . اطاعت کردم . سرم رو پایین انداختم و سعی کردم جذاب ترین لبخندم رو به لب بیارم . اما ...
امروز پنج سال از اون روز گذشته ، و من هنوز به اون فرشته که هرگز لبخند منو ندید و با اشعه بعدی خورشید ناپدید شد ، فکر میکنم . هر روز قدرتی رو در روحم و آتشی رو در قلبم حس میکنم که فقط به اون فرشته تعلق داره . هیچکس به زیبایی اون نبوده و نیست . شاید من ، یه آدمیزاد ناقابل ، نتونسته بودم اونو اسیر کنم و از داشتن اش لذت ببرم... اما حالا قدرتی رو تجربه کرده بودم که خیلی ها هرگز حتی اون رو لمس هم نمیکنند .
سه سال بعد از این معجزه ، گرگ وميش به دست من رسید . همه چیز مطابقت داشت . فرشته ، زیبایی ، قدرت ، عشق ... همه جز یک چیز ... مطمئنا من بلا سوان نبودم . استفنی مایر کتابی رو به من هدیه کرده بود که زندگی سرشار از حسم رو به خودم نشون میداد . لااقل اونجوری که دلم میخواست وجود داشته باشه . و بعد، ماه نو ، کسوف و سپیده دم ... یکی بعد از دیگری به من ثابت کرد بزرگترین معجزه خداوند ، عشق است...
و هنر... هنر خلق یک اثر... هنر خلاق بودن... و نوشتن داستانی که هر کس به شکلی اون رو تجربه کرده یا خواهد کرد.
زمانی که با میلاد تماس گرفتم ، یک وبلاگ ساده بود و بس . تصمیم گرفتم کتاب سوم رو با وجود بی تجربگی ترجمه کنم و به کسانی هدیه کنم که از خواندن این شاهکار ادبی بی نصیب بودند . در بین راه علاقه ی روزافزون شما باعث شد که ما با کمک دوست جدیدمان ، پدرام ، اولین سایت طرفداران گرگ وميش را راه اندازی کنیم . بعد از فراز و نشیب های بسیار، بالاخره کتاب کسوف ، یکپارچه در مقابل شماست . یک کار گروهی که مفتخرم به عنوان مدیر ترجمه آنرا بی نقص و حرفه ای خطاب کنم و این نه فقط به خاطر ترجمه ، بلکه به خاطر میزان بالای درخواست و بازدید شما دوستان عزیز است که همیشه سپاسگذار خواهم بود.
باید اول از همه از الهام عزیز تشکر کنم . الهام از اواسط کتاب به کمک من شتافت و با متنی روان و پر مهر مارا یاری داد . از کاوه کوچولو که اجازه داد مامان الهام راحت و آسوده به ما کمک کنه. و البته از همسرشون .
از نیما رادان که باعث شد برای تقویت نوشتار انگلیسی خودم هم که شده کار ترجمه را تجربه کنم !
همینطور از یاسمین عزیز که به ما پیوست و او هم زحمت فراوانی برای سایت و شما کشید . و باید از نگار غفاری ، نوشیار خلیلی ، ندا سواحلی مقدم ، یاسمین بخش زاده ، مروارید رحیم زاده ، شیرین محجوب ، نازنین عمری ، شادی انصاری ، پالیز ، رزناز مشایخی ، سیاوش جزمی ، مهتاب حمزه لویی ، یاسمین جهان بخش ، شیوا محمدی ، هلیا نصرتی و دوستان دیگری که در اواخر کتاب و به خواست ما زحمت کشیدند و به ما کمک کردند ، سپاسگذاری کنم و دستشان را به گرمی می فشارم .
تیم ترجمه در سپیده دم هم با شما خواهد بود . اینبار من سهم کمتری از ترجمه خواهم داشت و دلیل آن است که این جلد را زیاد نمی پسندم و ارتباط کمتری با آن برقرار کردم . کسری خسروي ، یاسمین ، نوشیار خليلي و شیوا محمدي کار ترجمه را در دست خواهند داشت و این بنده حقیر تنها به بازخوانی و ویراسداری اثر اکتفا خواهم کرد.
امیدوارم موفق و سر بلند و پر انرژی باشید . برای همه ی شما بهترین ها رو آرزو دارم .
آفتاب به وسط آسمون رسیده بود و هوا گرم و کثیف بود . من کنار خیابون منتظر بودم و توی دلم به طرفم که حالا نیم ساعت دیر کرده بود فکر میکردم و به خودم بد و بیرا میگفتم . مگه این طرف چی داشت که من باید نیم ساعت زیر آفتاب به خاطرش صبر میکردم ؟
دیگه حوصله نداشتم وقتمو به خاطر یه آدم بی ارزش طلف کنم . حتی اگر هم میاومد ازم میپرسید ماشینت کجاست؟... بابات چقدر پول داره؟... مارک ساعتت چیه ؟ و از این مزخرفات . توی همین افکار درگیر بودم و داشتم برای برگشت به خونه برنامه ریزی میکردم که... بزرگترین معجزه زندگی من رخ داد و من به چشم خودم دیدم که دل و جونم رو به یک پلک به هم زدن باختم .
با یک اشعه نور خورشید ، فرشته ای با بال های سفید به سمت ام میآمد . بال هاش اونقدر بزرگ بود که نیمی از خیابون رو پوشونده بود . نمیتونستم از چشمان اش که میدرخشید ، لحظه ای چشم بر دارم . من فلج شده بودم . همه چیز و همه کس کند شده بود و دنیا دور سرم میچرخید . من همیشه عشق و عاشقی رو کاری بیهوده و جلف میدونستم . اما حالا خودم با سرعت نور در عشقی در نگاه اول فرو میرفتم . سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم . مغز دستور داد لبخند بزن و اینقدر خیره نگاه نکن . اطاعت کردم . سرم رو پایین انداختم و سعی کردم جذاب ترین لبخندم رو به لب بیارم . اما ...
امروز پنج سال از اون روز گذشته ، و من هنوز به اون فرشته که هرگز لبخند منو ندید و با اشعه بعدی خورشید ناپدید شد ، فکر میکنم . هر روز قدرتی رو در روحم و آتشی رو در قلبم حس میکنم که فقط به اون فرشته تعلق داره . هیچکس به زیبایی اون نبوده و نیست . شاید من ، یه آدمیزاد ناقابل ، نتونسته بودم اونو اسیر کنم و از داشتن اش لذت ببرم... اما حالا قدرتی رو تجربه کرده بودم که خیلی ها هرگز حتی اون رو لمس هم نمیکنند .
سه سال بعد از این معجزه ، گرگ وميش به دست من رسید . همه چیز مطابقت داشت . فرشته ، زیبایی ، قدرت ، عشق ... همه جز یک چیز ... مطمئنا من بلا سوان نبودم . استفنی مایر کتابی رو به من هدیه کرده بود که زندگی سرشار از حسم رو به خودم نشون میداد . لااقل اونجوری که دلم میخواست وجود داشته باشه . و بعد، ماه نو ، کسوف و سپیده دم ... یکی بعد از دیگری به من ثابت کرد بزرگترین معجزه خداوند ، عشق است...
و هنر... هنر خلق یک اثر... هنر خلاق بودن... و نوشتن داستانی که هر کس به شکلی اون رو تجربه کرده یا خواهد کرد.
زمانی که با میلاد تماس گرفتم ، یک وبلاگ ساده بود و بس . تصمیم گرفتم کتاب سوم رو با وجود بی تجربگی ترجمه کنم و به کسانی هدیه کنم که از خواندن این شاهکار ادبی بی نصیب بودند . در بین راه علاقه ی روزافزون شما باعث شد که ما با کمک دوست جدیدمان ، پدرام ، اولین سایت طرفداران گرگ وميش را راه اندازی کنیم . بعد از فراز و نشیب های بسیار، بالاخره کتاب کسوف ، یکپارچه در مقابل شماست . یک کار گروهی که مفتخرم به عنوان مدیر ترجمه آنرا بی نقص و حرفه ای خطاب کنم و این نه فقط به خاطر ترجمه ، بلکه به خاطر میزان بالای درخواست و بازدید شما دوستان عزیز است که همیشه سپاسگذار خواهم بود.
باید اول از همه از الهام عزیز تشکر کنم . الهام از اواسط کتاب به کمک من شتافت و با متنی روان و پر مهر مارا یاری داد . از کاوه کوچولو که اجازه داد مامان الهام راحت و آسوده به ما کمک کنه. و البته از همسرشون .
از نیما رادان که باعث شد برای تقویت نوشتار انگلیسی خودم هم که شده کار ترجمه را تجربه کنم !
همینطور از یاسمین عزیز که به ما پیوست و او هم زحمت فراوانی برای سایت و شما کشید . و باید از نگار غفاری ، نوشیار خلیلی ، ندا سواحلی مقدم ، یاسمین بخش زاده ، مروارید رحیم زاده ، شیرین محجوب ، نازنین عمری ، شادی انصاری ، پالیز ، رزناز مشایخی ، سیاوش جزمی ، مهتاب حمزه لویی ، یاسمین جهان بخش ، شیوا محمدی ، هلیا نصرتی و دوستان دیگری که در اواخر کتاب و به خواست ما زحمت کشیدند و به ما کمک کردند ، سپاسگذاری کنم و دستشان را به گرمی می فشارم .
تیم ترجمه در سپیده دم هم با شما خواهد بود . اینبار من سهم کمتری از ترجمه خواهم داشت و دلیل آن است که این جلد را زیاد نمی پسندم و ارتباط کمتری با آن برقرار کردم . کسری خسروي ، یاسمین ، نوشیار خليلي و شیوا محمدي کار ترجمه را در دست خواهند داشت و این بنده حقیر تنها به بازخوانی و ویراسداری اثر اکتفا خواهم کرد.
امیدوارم موفق و سر بلند و پر انرژی باشید . برای همه ی شما بهترین ها رو آرزو دارم .
به امید آینده
مدیر ترجمه سایت
احسان نصرتی
پاييز 87
مدیر ترجمه سایت
احسان نصرتی
پاييز 87
|
41
|
تشکر اشتراک گذاری مطالب مشابه |
| parisa potter pattinson 29/08/1388 - 09:54 | #1 |
عضو سايت
[210] نظرات |
|
| robert pattinson 29/08/1388 - 10:07 | #2 |
ناظر انجمن
[441] نظرات |
|
| mahta-mahta 29/08/1388 - 10:08 | #3 |
عضو سايت
[80] نظرات |
|
| رویا 29/08/1388 - 10:36 | #4 |
عضو سايت
[159] نظرات |
|
| saeid_kh 29/08/1388 - 10:45 | #5 |
عضو سايت
[47] نظرات |
|
| spy girl 29/08/1388 - 10:58 | #6 |
مدير انجمن
[355] نظرات |
|
| ninikocholojjsp 29/08/1388 - 11:11 | #7 |
عضو سايت
[20] نظرات |
|
| الهام 29/08/1388 - 11:18 | #8 |
|
عضو سايت
[64] نظرات |
|
| samane_maah 29/08/1388 - 11:55 | #9 |
|
عضو سايت
[11] نظرات |
|
| marjan 29/08/1388 - 12:04 | #10 |
عضو سايت
[123] نظرات |
|
| cici 29/08/1388 - 12:08 | #11 |
عضو سايت
[17] نظرات |
|
| sh.r 29/08/1388 - 12:27 | #12 |
عضو سايت
[129] نظرات |
|
| جاسپر کالن 29/08/1388 - 12:28 | #13 |
|
عضو سايت
[4] نظرات |
|
| Melody 29/08/1388 - 12:33 | #14 |
عضو سايت
[76] نظرات |
|
| azin 29/08/1388 - 12:45 | #15 |
عضو سايت
[458] نظرات |
|
| heidi.volturi 29/08/1388 - 12:56 | #16 |
عضو سايت
[53] نظرات |
|
| milad cullen 29/08/1388 - 13:05 | #17 |
عضو سايت
[137] نظرات |
|
| bloodycontess 29/08/1388 - 13:11 | #18 |
عضو سايت
[219] نظرات |
|
| renezmee 29/08/1388 - 13:15 | #19 |
عضو سايت
[38] نظرات |
|
| Aida 29/08/1388 - 13:34 | #20 |
عضو سايت
[203] نظرات |
|
| jingil-jikson 29/08/1388 - 13:49 | #21 |
عضو سايت
[13] نظرات |
|
| the Great Phoenix 29/08/1388 - 14:47 | #22 |
عضو سايت
[21] نظرات |
|
| pkpan 29/08/1388 - 15:59 | #23 |
عضو سايت
[237] نظرات |
|
| mamalkay 29/08/1388 - 16:02 | #24 |
عضو سايت
[13] نظرات |
|
| mahnam 29/08/1388 - 16:10 | #25 |
|
عضو سايت
[54] نظرات |
|
| sheytonak 29/08/1388 - 16:20 | #26 |
عضو سايت
[78] نظرات |
|
| aida.74 29/08/1388 - 16:50 | #27 |
عضو سايت
[59] نظرات |
|
| mopali 29/08/1388 - 17:54 | #28 |
عضو سايت
[104] نظرات |
|
| reyhaneh 29/08/1388 - 17:55 | #29 |
عضو سايت
[26] نظرات |
|
| charlotte1379 29/08/1388 - 21:35 | #30 |
عضو سايت
[64] نظرات |
|
اطلاعات
|
براي ارسال نظر، بايد در سايت عضو شويد. |
اخبار سايت
حل مشکلات سیستمی اخیر سایت
10 بهمن 1390
381 بازدید
|
معرفی اعضای جدید تیم ترجمه کتاب درنگ
8 بهمن 1390
712 بازدید
|
دعوت به همکاری در ترجمه
5 دي 1390
1417 بازدید
|
رفع مشکل دید کامل برای هیدر جدید سایت
18 آبان 1390
766 بازدید
|
جستجو در سایت
نظرسنجی
افراد آنلاین
کاربران: 1
ميهمانان: 16
روبات ها: 7
مجموع: 24
کاربران آنلاین :
neginkuchulu
روبات ها
ArrayGoogle Bot, Google Bot, Google Bot, Google Bot, Google Bot, Google Bot, Google Bot
ميهمانان: 16
روبات ها: 7
مجموع: 24
کاربران آنلاین :
روبات ها



