دل راب براي ادوارد تنگ خواهد شد!
19 خرداد 1389
2706 بازدید

روي جلد اين شماره ي مجله ي Premiere فرانسه چهره ي رابرت پتينسون ديده مي شود. آنها به جز چاپ عكس هاي جذابي از او از فتوست GQ، مصاحبه اي با او داشته اند كه در آن درباره ي فيلم كسوف، سپيده دم و ديويد اسليد صحبت مي كند.
اسكن هاي مجله
مصاحبه:
Première: آخرين باري كه باهم حرف زديم، تو در حال فيلم برداري ماه نو بودي. حالا باز اينجاييم، يه سال بعد براي اكران كسوف. خيلي سريع داره پيش ميره...
رابرت پتينسون: فقط دو ماه بين فيلم برداري ماه نو و كسوف وقفه بود، كه در بينش من مرا به خاطر بسپار رو گرفتم. همه چيز انقدر سريع پيش رفت كه من هيچ وقت حس نكردم توآيلايت رو تموم كردم. اما بازم وقتي كسوف رو شروع كردم يه جورايي حس مي كردم گمم. زمان نداشتم كه خودم رو آماده كنم واسه همين به چند هفته اي زمان احتياج داشتم تا خودم رو تطبيق بدم.
از كارگرداني مثل ديويد اسليد چه انتظاري داشتي؟ آيا سر صحنه با اون چيزي كه انتظار داشتي فرق داشت؟
اصلاً نمي دونستم بايد از كارگرداني كه توي فيلم هاي پخته تري تخصص داشت، كسي كه از خشونت صريح ابايي نداره چه انتظاري مي تونم داشته باشم. حقيقتش، تو اين فكر بودم كه طبيعت اون با يكي از فيلم هاي توآيلايت، كه واسه خشونت استرس آورش نميشناسنش، چطور ادغام ميشه. ديويد يك ايده ي واضح از اون كاري كه مي خواست بكنه داشت؛ متود كاري اون با كاترين و كريس متفاوت بود.
مثلاً چطور؟
در كسوف خيلي از كاراكترهاي جديد معرفي ميشن؛ جوش به محدودي دو فيلم اول نيست. محور توآيلايت رومانس ادوارد و بلا بود، ماه نو رابطه ي بلا و جيكوب و ادوارد در حاشيه ي داستان بود. كسوف به هر كدوم از كاراكتر ها اين اجازه رو ميده كه لحظه ي خودشون رو داشته باشن. همين طور آهنگ اين فيلم بيشتر بر پايه ي اكشن هست و كمتر درباره ي رابطه ي اشخاص.
مي دونيم كه در آخر يك جنگ بزرگ بين گرگ ها و خون آشام ها بوجود مياد. هيچ وقت اين فكر تو سرت اومد كه توي يك فيلم جنگي هستي؟
نمي دونين. ما بايد واسه تقريباً يك ماه قبل از فيلمبرداري اولين صحنه ها يك آموزش مخصوص رو مي گذرونديم، كه ياد بگيريم چطوري بجنگيم و بدل كاري ها رو تنظيم كنيم. هيچ شباهتي به دو فيلم قبلي نداشت كه مراحل آمادگي استانداردتر بود. براي اين يكي، به يك آمادگي بدني شديد احتياج داشتيم. چيزي كه خنده داره اينه كه خون آشام ها و گرگ ها هر كدوم كمپ تمرين خودشون رو داشتن.
مربي اي داشتي كه سرت داد بزنه و دستور بده كه دراز نشستت رو بزني؟
دائماً! من خيال كرده بودم درست مثل فيلماي ديگه اس: كريستين، تيلور و من توي يك اتاق، از رو فيلمنامه جلو ميريم. غافلگير شده بودم.
انتخاب ديويد اسليد براي كارگرداني كسوف غافلگير كننده بود و شجاعت ساميت رو نشون داد، كه مجموعه رو تهيه مي كنه...
نمي دونم كه اين از روي عمد بوده يا نه اما هر كارگرداني كه روي فيلم ها كار كرده مثل قبلي نبوده. اونها همه متفاوت بودن. كاترين و كريس كاملاً سبك هاي متفاوت داشتن، هم از نظر هنري و هم شخصيتي. همين روي ديويد هم صادقه. اونها همه واسه خودشون يه مدل خاص سينمايي رو دارن. و اين خوبه: من خوشم مياد برم سر صحنه و ندونم چي انتظارم رو ميكشه. راستياتش صبر ندارم كه ببينم بيل كاندون با فيلم آخر چيكار ميكنه. اين هم متفاوت خواهد بود.
تمام چيزاي آبكي در سپيده دم خواهد بود: صحنه هاي احساسي، يه صحنه ي تولد كه كاراكتر تو با دندون هاش يه بچه رو بدنيا مياره...
مي دونم! در عجبم كه كه چطور مي تونن اين رو به تصوير ترجمه كنن. آخرش عاقبتمون يه فيلم با رده بندي R ميشه... مي تونين تصور كنين كه ما تصميم بگيريم كه همه چيزو طبق كتاب بريم و توآيلايت رو تبديل به يه مجموعه ي حساس واسه بزرگسالان تبديل كنيم با تمام صحنه ها و اين چيزا؟ ساميت در نقش مترقي ترين استوديوي جهان جلو مياد. بامزه ميشه.
وقتي فيلمنامه ي كسوف رو گرفتي، چه صحنه هايي بود كه واسه فيلمبرداريشون صبر نداشتي؟
تا الآن، اكثريت صحنه ها در توآيلات بين من و كريستين بوده. از اينكه مي شد اين كاراكتر رو با بازيگراي ديگه هم بازي كنم خوشحال بودم. در دو قسمت اول، هميشه حس مي كردم انگار ادوارد مخفيه و خاموشه. در كسوف، اون عصبانيه؛ يه جورايي كنترل از دستش در ميره. اينطوري گفتنش سادس اما اون توي اين فيلم به نظر سبكبار تر مياد، از اين لحاظ بعضي وقتا حس مي كردم دارم شخص ديگه اي رو بازي مي كنم.
اگه من نقش كسي به جدي بودن ادوارد رو براي ماه ها بازي مي كردم، دلم مي خواست تا فيلم برداري تموم ميشد يه جوري خودم رو خالي كنم، شايد تمام شب رو مست مي كردم.
اما من كه همين جوريشم سر صحنه مستم. (مي خندد) شوخي مي كنم، وقتي من توآيلايت رو تموم كردم پشتش يك فيلم ديگه رو گرفتم واسه همين فرصت اين رو نداشتم كه از همه چيز عقب نشيني كنم. اوايل ماه مي، وقتي كه كارم با Bel Ami تموم شد و برگشتم تا يه صحنه هايي رو براي كسوف دوباره فيلم برداري كنيم، كاملاً گم بودم. نمي تونستم لحجم رو تغيير بدم، نمي تونستم نقشمو پيدا كنم... اما به محض اينكه گريم روي صورتم اومد و لنزهامو گذاشتم، همه چيز بهِم برگشت.
براي اولين بار، متوجه شدم كه دلم براي اين كاراكتر تنگ شده و، وقتي مجموعه تموم بشه چه احساس عجيبي پيدا مي كنم.
جداً؟ فكر مي كرديم تموم شدن توآيلايت بيشتر واست مايه راحتي خاطره...
من نقش ادوارد كالن رو وقتي كه 20سالم بود گرفتم و وقتي فيلم آخر بيرون بياد من 26 سالمه. تازه فهميدم كه توآيلايت واقعاً بخش مهمي از زندگيمه. چيزي كه خنده داره اينه كه در تمام اين مدت نقش يه 17 ساله رو بازي كردم.
سپيده دم اواخر سال فيلمبرداري ميشه. هيچان زده اي يا اين فيلم رو فقط به عنوان يه وظيفه مي بيني، پايان يه قرارداد كه بايد بهش پايبند بموني؟
فكر مي كنم جالب خواهد بود. داستان خيلي به جهت هاي مختلف ميره كه كنجكاوم ببينم چه شكلي ميشه. ما ديگه توي چيزي ترديد نمي كنيم: كه بلا هي به من بگه "مي خوام من رو تغيير بدي" و من بگن "نه، نه، نه". اون در اين فيلم خون آشام ميشه. ما ازدواج مي كنيم و غيره. تمام تنش فيلم هاي قبلي در سپيده دم از بين رفته. من هنوز فيلم نامه رو نخوندم اما مطمئنم كه خوب خواهد بود.
راب، حالا ما همديگه رو به حد كافي خوب ميشناسيم پس مي توني بمن بگي: اگه موهات رو كوتاه كني قدرت هاتو از دست ميدي؟
خوب اگه اينجوره پس به زودي يه جا فقط ثابت مي مونيم جون عصر بايد كوتاشون كنم.
خيلي ها مي گفتن"مرا به خاطر بسپار" امتحان تو براي جايگاه ستاره ي فيلم بوده، به نظر من الآن يه خورده واسه گفتنش زوده...
مي دونم! من تمام مقاله هارو در باره ي لئو ديكاپرو خوندم و اين حقيقت كه طرفدارانش بعد از تايتانيك دنبالش مي كردن. اما براي من، توآيلايت هيچ ربطي به اين موضوع نداره. طرفدارها فيلم هارو به خاطر اينكه داستان رو دوست دارن مي بينن. من هيج وقت حس نكردم كه نقشي در موفقيتش داشتم. همون طور كه هميشه گفتم، اين كاراكتره كه مردم دوسش دارن، نه من. اميدوارم بتونم به خاطر كيفيت فيلم هايي كه مي سازم تو دل مردم جا باز كنم نه به خاطر اينكه مردم اميدوارن همين كه اسم من توي فيلم مياد يك توآيلايت جديد ببينن.
تو ميگي كه مشهور بودن بعضي درها رو باز مي كنه و بعضي ديگه رو مي بنده. دوست داشتي كدوم درها همچنان باز بودن؟
دلم مي خواست موقع ملاقات با افراد جديد اينقدر پارونيايي نبودم. وقتي توي خيابون راه ميرم، مي ترسم چشمم به چشم ديگران بيفته نكنه منو بشناسن. بايد فوراً قايم بشم، اين ناراحت كننده اس. واسه همين، من زندگي عجيبي مي كنم، نمي تونم اونقدري كه دوست دارم باز باشم. در حقيقت، هرچي جلو ميرين ياد مي گيرين. هر چي سالها گذشته، من بهتر و بهتر تونستم كنترلش كنم، از قبل از جنون توآيلايت راحتي بيشتري دارم. فكر مي كنم بعد يه مدت به يه جايي مي رسي كه به خودت ميگي: كنترلتو از دست بده، گوشه نشينو و تنها بمون و پشتتو به بشريت بكن يا اينكه ياد بگير بپذيريش.
به نظر ريلكس تر از سال پيش مياي...
هستم. الآن دارم اين فيلم جديد رو شروع مي كنم كه خيلي براش هيجان زدم و تازه يك فيلم ديگه اي رو كه دوست داشتم تموم كردم. حقيقتش، فكر مي كنم بدون طرفدارايي كه همه جا منو دنبال مي كنن و مردمي كه منو توي خيابون مي شناسن هيچ چيز اينقدر سريع پيش نمي رفت.
فكر مي كني وقتي پاي ديوانگي مطبوعات وسط مياد همه جورشو ديدي؟ يا فكر مي كني تجربه هاي فراواقعي ديگه اي هم ممكنه باشه؟
نمي دونم. از طرف ديگه، تا ابد كه هدف نگاه ها باقي نمي موني. بازيگراي جديدي ميان و توجهشون رو مي گيرن. اين فقط واسه يه مدتي دووم مياره. سر لوكيشن مرا به خاطر بسپار جنون به حد آخرش رسيده بود اما از اون موقع ديگه خبري ازش نيست. وقتي داشتم توي لندن بلامي رو فيلم برداري مي كردم، همه چيز آروم تر بود. حتي مي تونستم با آزادي اينور اونور برم.
حالا، داري خودت رو براي آب براي فيلها از فرنسيس لورنس آماده مي كني...
بله، با ريس ويترسپون و كريستوف والتز (دو برندگان اسكار) اين هم هيجان انگيزه و هم ترسناك كه با اين بازيگرها رو در رو بشي.
اگه كريستوف والتز يه ليوان شير ازت بخواد، خودت سوالو جواب بده.
حتماً! اون توي اين فيلم نقش فوق العاده اي داره. اون نقش آقاي لويال رو در سيرك بازي مي كنه، يه مردي كه تعادل رواني نداره و يك خورده هم ترسناكه. من هم سعي دارم كه زنشو بدزدم.
من شجاعت تورو تحسين مي كنم!
آره؟
اگه فردا همه چيز متوقف شه چه واكنشي نشون ميدي؟
منظورتون آخر دنياس؟ فكر مي كنم ازش جون سالم به در مي برم. (مي خندد) راستش، نمي دونم. يه كار ديگه پيدا مي كنم كه انجام بدم. مسيري كه الآن توشم خيلي به من كمك مي كنه اما هنوز تمام چيزهايي كه مي خوام رو بدست نياوردم.
اسكن هاي مجله
مصاحبه:
Première: آخرين باري كه باهم حرف زديم، تو در حال فيلم برداري ماه نو بودي. حالا باز اينجاييم، يه سال بعد براي اكران كسوف. خيلي سريع داره پيش ميره...
رابرت پتينسون: فقط دو ماه بين فيلم برداري ماه نو و كسوف وقفه بود، كه در بينش من مرا به خاطر بسپار رو گرفتم. همه چيز انقدر سريع پيش رفت كه من هيچ وقت حس نكردم توآيلايت رو تموم كردم. اما بازم وقتي كسوف رو شروع كردم يه جورايي حس مي كردم گمم. زمان نداشتم كه خودم رو آماده كنم واسه همين به چند هفته اي زمان احتياج داشتم تا خودم رو تطبيق بدم.
از كارگرداني مثل ديويد اسليد چه انتظاري داشتي؟ آيا سر صحنه با اون چيزي كه انتظار داشتي فرق داشت؟
اصلاً نمي دونستم بايد از كارگرداني كه توي فيلم هاي پخته تري تخصص داشت، كسي كه از خشونت صريح ابايي نداره چه انتظاري مي تونم داشته باشم. حقيقتش، تو اين فكر بودم كه طبيعت اون با يكي از فيلم هاي توآيلايت، كه واسه خشونت استرس آورش نميشناسنش، چطور ادغام ميشه. ديويد يك ايده ي واضح از اون كاري كه مي خواست بكنه داشت؛ متود كاري اون با كاترين و كريس متفاوت بود.
مثلاً چطور؟
در كسوف خيلي از كاراكترهاي جديد معرفي ميشن؛ جوش به محدودي دو فيلم اول نيست. محور توآيلايت رومانس ادوارد و بلا بود، ماه نو رابطه ي بلا و جيكوب و ادوارد در حاشيه ي داستان بود. كسوف به هر كدوم از كاراكتر ها اين اجازه رو ميده كه لحظه ي خودشون رو داشته باشن. همين طور آهنگ اين فيلم بيشتر بر پايه ي اكشن هست و كمتر درباره ي رابطه ي اشخاص.
مي دونيم كه در آخر يك جنگ بزرگ بين گرگ ها و خون آشام ها بوجود مياد. هيچ وقت اين فكر تو سرت اومد كه توي يك فيلم جنگي هستي؟
نمي دونين. ما بايد واسه تقريباً يك ماه قبل از فيلمبرداري اولين صحنه ها يك آموزش مخصوص رو مي گذرونديم، كه ياد بگيريم چطوري بجنگيم و بدل كاري ها رو تنظيم كنيم. هيچ شباهتي به دو فيلم قبلي نداشت كه مراحل آمادگي استانداردتر بود. براي اين يكي، به يك آمادگي بدني شديد احتياج داشتيم. چيزي كه خنده داره اينه كه خون آشام ها و گرگ ها هر كدوم كمپ تمرين خودشون رو داشتن.
مربي اي داشتي كه سرت داد بزنه و دستور بده كه دراز نشستت رو بزني؟
دائماً! من خيال كرده بودم درست مثل فيلماي ديگه اس: كريستين، تيلور و من توي يك اتاق، از رو فيلمنامه جلو ميريم. غافلگير شده بودم.
انتخاب ديويد اسليد براي كارگرداني كسوف غافلگير كننده بود و شجاعت ساميت رو نشون داد، كه مجموعه رو تهيه مي كنه...
نمي دونم كه اين از روي عمد بوده يا نه اما هر كارگرداني كه روي فيلم ها كار كرده مثل قبلي نبوده. اونها همه متفاوت بودن. كاترين و كريس كاملاً سبك هاي متفاوت داشتن، هم از نظر هنري و هم شخصيتي. همين روي ديويد هم صادقه. اونها همه واسه خودشون يه مدل خاص سينمايي رو دارن. و اين خوبه: من خوشم مياد برم سر صحنه و ندونم چي انتظارم رو ميكشه. راستياتش صبر ندارم كه ببينم بيل كاندون با فيلم آخر چيكار ميكنه. اين هم متفاوت خواهد بود.
تمام چيزاي آبكي در سپيده دم خواهد بود: صحنه هاي احساسي، يه صحنه ي تولد كه كاراكتر تو با دندون هاش يه بچه رو بدنيا مياره...
مي دونم! در عجبم كه كه چطور مي تونن اين رو به تصوير ترجمه كنن. آخرش عاقبتمون يه فيلم با رده بندي R ميشه... مي تونين تصور كنين كه ما تصميم بگيريم كه همه چيزو طبق كتاب بريم و توآيلايت رو تبديل به يه مجموعه ي حساس واسه بزرگسالان تبديل كنيم با تمام صحنه ها و اين چيزا؟ ساميت در نقش مترقي ترين استوديوي جهان جلو مياد. بامزه ميشه.
وقتي فيلمنامه ي كسوف رو گرفتي، چه صحنه هايي بود كه واسه فيلمبرداريشون صبر نداشتي؟
تا الآن، اكثريت صحنه ها در توآيلات بين من و كريستين بوده. از اينكه مي شد اين كاراكتر رو با بازيگراي ديگه هم بازي كنم خوشحال بودم. در دو قسمت اول، هميشه حس مي كردم انگار ادوارد مخفيه و خاموشه. در كسوف، اون عصبانيه؛ يه جورايي كنترل از دستش در ميره. اينطوري گفتنش سادس اما اون توي اين فيلم به نظر سبكبار تر مياد، از اين لحاظ بعضي وقتا حس مي كردم دارم شخص ديگه اي رو بازي مي كنم.
اگه من نقش كسي به جدي بودن ادوارد رو براي ماه ها بازي مي كردم، دلم مي خواست تا فيلم برداري تموم ميشد يه جوري خودم رو خالي كنم، شايد تمام شب رو مست مي كردم.
اما من كه همين جوريشم سر صحنه مستم. (مي خندد) شوخي مي كنم، وقتي من توآيلايت رو تموم كردم پشتش يك فيلم ديگه رو گرفتم واسه همين فرصت اين رو نداشتم كه از همه چيز عقب نشيني كنم. اوايل ماه مي، وقتي كه كارم با Bel Ami تموم شد و برگشتم تا يه صحنه هايي رو براي كسوف دوباره فيلم برداري كنيم، كاملاً گم بودم. نمي تونستم لحجم رو تغيير بدم، نمي تونستم نقشمو پيدا كنم... اما به محض اينكه گريم روي صورتم اومد و لنزهامو گذاشتم، همه چيز بهِم برگشت.
براي اولين بار، متوجه شدم كه دلم براي اين كاراكتر تنگ شده و، وقتي مجموعه تموم بشه چه احساس عجيبي پيدا مي كنم.
جداً؟ فكر مي كرديم تموم شدن توآيلايت بيشتر واست مايه راحتي خاطره...
من نقش ادوارد كالن رو وقتي كه 20سالم بود گرفتم و وقتي فيلم آخر بيرون بياد من 26 سالمه. تازه فهميدم كه توآيلايت واقعاً بخش مهمي از زندگيمه. چيزي كه خنده داره اينه كه در تمام اين مدت نقش يه 17 ساله رو بازي كردم.
سپيده دم اواخر سال فيلمبرداري ميشه. هيچان زده اي يا اين فيلم رو فقط به عنوان يه وظيفه مي بيني، پايان يه قرارداد كه بايد بهش پايبند بموني؟
فكر مي كنم جالب خواهد بود. داستان خيلي به جهت هاي مختلف ميره كه كنجكاوم ببينم چه شكلي ميشه. ما ديگه توي چيزي ترديد نمي كنيم: كه بلا هي به من بگه "مي خوام من رو تغيير بدي" و من بگن "نه، نه، نه". اون در اين فيلم خون آشام ميشه. ما ازدواج مي كنيم و غيره. تمام تنش فيلم هاي قبلي در سپيده دم از بين رفته. من هنوز فيلم نامه رو نخوندم اما مطمئنم كه خوب خواهد بود.
راب، حالا ما همديگه رو به حد كافي خوب ميشناسيم پس مي توني بمن بگي: اگه موهات رو كوتاه كني قدرت هاتو از دست ميدي؟
خوب اگه اينجوره پس به زودي يه جا فقط ثابت مي مونيم جون عصر بايد كوتاشون كنم.
خيلي ها مي گفتن"مرا به خاطر بسپار" امتحان تو براي جايگاه ستاره ي فيلم بوده، به نظر من الآن يه خورده واسه گفتنش زوده...
مي دونم! من تمام مقاله هارو در باره ي لئو ديكاپرو خوندم و اين حقيقت كه طرفدارانش بعد از تايتانيك دنبالش مي كردن. اما براي من، توآيلايت هيچ ربطي به اين موضوع نداره. طرفدارها فيلم هارو به خاطر اينكه داستان رو دوست دارن مي بينن. من هيج وقت حس نكردم كه نقشي در موفقيتش داشتم. همون طور كه هميشه گفتم، اين كاراكتره كه مردم دوسش دارن، نه من. اميدوارم بتونم به خاطر كيفيت فيلم هايي كه مي سازم تو دل مردم جا باز كنم نه به خاطر اينكه مردم اميدوارن همين كه اسم من توي فيلم مياد يك توآيلايت جديد ببينن.
تو ميگي كه مشهور بودن بعضي درها رو باز مي كنه و بعضي ديگه رو مي بنده. دوست داشتي كدوم درها همچنان باز بودن؟
دلم مي خواست موقع ملاقات با افراد جديد اينقدر پارونيايي نبودم. وقتي توي خيابون راه ميرم، مي ترسم چشمم به چشم ديگران بيفته نكنه منو بشناسن. بايد فوراً قايم بشم، اين ناراحت كننده اس. واسه همين، من زندگي عجيبي مي كنم، نمي تونم اونقدري كه دوست دارم باز باشم. در حقيقت، هرچي جلو ميرين ياد مي گيرين. هر چي سالها گذشته، من بهتر و بهتر تونستم كنترلش كنم، از قبل از جنون توآيلايت راحتي بيشتري دارم. فكر مي كنم بعد يه مدت به يه جايي مي رسي كه به خودت ميگي: كنترلتو از دست بده، گوشه نشينو و تنها بمون و پشتتو به بشريت بكن يا اينكه ياد بگير بپذيريش.
به نظر ريلكس تر از سال پيش مياي...
هستم. الآن دارم اين فيلم جديد رو شروع مي كنم كه خيلي براش هيجان زدم و تازه يك فيلم ديگه اي رو كه دوست داشتم تموم كردم. حقيقتش، فكر مي كنم بدون طرفدارايي كه همه جا منو دنبال مي كنن و مردمي كه منو توي خيابون مي شناسن هيچ چيز اينقدر سريع پيش نمي رفت.
فكر مي كني وقتي پاي ديوانگي مطبوعات وسط مياد همه جورشو ديدي؟ يا فكر مي كني تجربه هاي فراواقعي ديگه اي هم ممكنه باشه؟
نمي دونم. از طرف ديگه، تا ابد كه هدف نگاه ها باقي نمي موني. بازيگراي جديدي ميان و توجهشون رو مي گيرن. اين فقط واسه يه مدتي دووم مياره. سر لوكيشن مرا به خاطر بسپار جنون به حد آخرش رسيده بود اما از اون موقع ديگه خبري ازش نيست. وقتي داشتم توي لندن بلامي رو فيلم برداري مي كردم، همه چيز آروم تر بود. حتي مي تونستم با آزادي اينور اونور برم.
حالا، داري خودت رو براي آب براي فيلها از فرنسيس لورنس آماده مي كني...
بله، با ريس ويترسپون و كريستوف والتز (دو برندگان اسكار) اين هم هيجان انگيزه و هم ترسناك كه با اين بازيگرها رو در رو بشي.
اگه كريستوف والتز يه ليوان شير ازت بخواد، خودت سوالو جواب بده.
حتماً! اون توي اين فيلم نقش فوق العاده اي داره. اون نقش آقاي لويال رو در سيرك بازي مي كنه، يه مردي كه تعادل رواني نداره و يك خورده هم ترسناكه. من هم سعي دارم كه زنشو بدزدم.
من شجاعت تورو تحسين مي كنم!
آره؟
اگه فردا همه چيز متوقف شه چه واكنشي نشون ميدي؟
منظورتون آخر دنياس؟ فكر مي كنم ازش جون سالم به در مي برم. (مي خندد) راستش، نمي دونم. يه كار ديگه پيدا مي كنم كه انجام بدم. مسيري كه الآن توشم خيلي به من كمك مي كنه اما هنوز تمام چيزهايي كه مي خوام رو بدست نياوردم.
|
73
|
تشکر اشتراک گذاری مطالب مشابه |
| war-twilight 19/03/1389 - 20:27 | #1 |
عضو سايت
[86] نظرات |
|
| harry potter 19/03/1389 - 20:27 | #2 |
عضو سايت
[9] نظرات |
|
| miss X 19/03/1389 - 20:29 | #3 |
عضو سايت
[74] نظرات |
|
| pendar 19/03/1389 - 20:30 | #4 |
عضو سايت
[6] نظرات |
|
| bella-2010 19/03/1389 - 20:35 | #5 |
|
عضو سايت
[339] نظرات |
|
| Mah 19/03/1389 - 20:44 | #6 |
عضو سايت
[152] نظرات |
|
| bad boy x 19/03/1389 - 20:46 | #7 |
عضو سايت
[8] نظرات |
|
| cyrus 19/03/1389 - 20:49 | #8 |
عضو سايت
[18] نظرات |
|
| ashley_greene 19/03/1389 - 20:56 | #9 |
عضو سايت
[14] نظرات |
|
| parnaz 19/03/1389 - 20:57 | #10 |
عضو سايت
[181] نظرات |
|
| maRJ 19/03/1389 - 21:04 | #11 |
عضو سايت
[64] نظرات |
|
| mona.k 19/03/1389 - 21:04 | #12 |
عضو سايت
[14] نظرات |
|
| n.s 19/03/1389 - 21:05 | #13 |
عضو سايت
[116] نظرات |
|
| marjawn 19/03/1389 - 21:08 | #14 |
عضو سايت
[1] نظرات |
|
| Dena74 19/03/1389 - 21:10 | #15 |
عضو سايت
[52] نظرات |
|
| miss Vampire 19/03/1389 - 21:14 | #16 |
عضو سايت
[144] نظرات |
|
| mona.k 19/03/1389 - 21:31 | #17 |
عضو سايت
[14] نظرات |
|
| lord of shadows 19/03/1389 - 21:47 | #18 |
عضو سايت
[72] نظرات |
|
| scary feeling 19/03/1389 - 21:51 | #19 |
عضو سايت
[90] نظرات |
|
| j0uker 19/03/1389 - 22:05 | #20 |
عضو سايت
[10] نظرات |
|
| bella.e 19/03/1389 - 22:12 | #21 |
عضو سايت
[9] نظرات |
|
| edwards love 19/03/1389 - 22:16 | #22 |
عضو سايت
[116] نظرات |
|
| سام 19/03/1389 - 22:18 | #23 |
عضو سايت
[223] نظرات |
|
| Tala.M 19/03/1389 - 22:30 | #24 |
مدير انجمن
[271] نظرات |
|
| hiva 19/03/1389 - 22:52 | #25 |
عضو سايت
[326] نظرات |
|
| reyhane 19/03/1389 - 22:54 | #26 |
عضو سايت
[275] نظرات |
|
| p.m 19/03/1389 - 23:00 | #27 |
عضو سايت
[198] نظرات |
|
| lonely__vampire 19/03/1389 - 23:16 | #28 |
عضو سايت
[315] نظرات |
|
| misssdandelion 19/03/1389 - 23:26 | #29 |
عضو سايت
[254] نظرات |
|
| zari 19/03/1389 - 23:40 | #30 |
عضو سايت
[93] نظرات |
|
اطلاعات
|
براي ارسال نظر، بايد در سايت عضو شويد. |
مصاحبه ها
پتینسون : ادوارد یه فرد کامل نیست ! دوست داشتم کمبودهای او را هم به تصویر بکشم
29 آبان 1390
922 بازدید
|
پتینسون و گریین در دیدار با طرفداران بلژیک از سپیده دم گفتند
5 آبان 1390
1075 بازدید
|
مصاحبه ی مجله ی گلمور با کریستن استوارت
13 مهر 1390
1516 بازدید
|
کریستینا پری از احساسش در مورد آهنگش در سپیدهدم میگوید
7 مهر 1390
1077 بازدید
|
جستجو در سایت
نظرسنجی
افراد آنلاین
کاربران: 0
ميهمانان: 14
روبات ها: 7
مجموع: 21
کاربران آنلاین :
هيچ
روبات ها
Google Bot, Google Bot, Google Bot, Google Bot, Google Bot, Google Bot, Google Bot
ميهمانان: 14
روبات ها: 7
مجموع: 21
کاربران آنلاین :
روبات ها



